حدود 45 دقیقه بود که بهش زل زده بودم داش واسه دوستاش یه چیزی رو توضیح میداد نمیدونستم چی! یه دفعه سعید برگشت گفت
چتِ پسر؟ چرا دَرسِت رو نمی خونی؟حواست کجاست؟
گفتم: چی! هیچ جا! ولش کن
من و سعید برای دومین بار بود که به کتابخونه میومدیم مثلا کنکوری بودیم!میخواستیم درس بخونیم خلاصه من از ساعت 3 تا 7عصر تو نخ این فرشته بودم نمی دونستم اسمش چیه ولی طوری بود که نذاشته بود 4 ساعت درس بخونم!نمیدونستم باید چی کار کنم ولی اون شب نتونستم بخوابم! چند روزی گذشت و من نتونستم از فکرش بیام بیرون هر روز وقتی از مدرسه میرفتیم کتابخونه فقط چشم رو میز این و اون بود تا پیداش کنم. خلاصه کشف کردم که این فرشته من روزای 4شنبه میاد کتابخونه! هفته بعد روز 4شنبه صبح زود چون مدرسمون روزای 4و5شنبه تعطیل بود اومدم کتابخونه با سعیدکنار یه میز4نفری نشستیم هر چه قدر دید زدم دیدم هنوز نیومده. کتابخونه داش شلوغ میشد که یه نفر دیگه اومد نشست میز ما من دیدم همه جا داره پر میشه سریع یع جزوه چپوندم جلوی صندلیه روبه روییم بعد هر کی میومد میپرسید :جای کسیه؟ منم میگفتم:بله سعید پرسید؟از دوستامون قرار کسی بیاد؟ گفتم نه من از میز خیلی شلوغ خوشم نمیاد. بعد 30 دقیقع همه جا پر شده بود و هر کی میومد سرپا وایساده بود چِشم همش رو در بود که اومد!!!وای قلبم خیلی تندتند میزد!!دیدم داره دنبال جا میگرده سری کلاسورم رو ورداشتم. خودم روم نشد، به سعید گفتم به اون آقاهه بگو اینجا جا هست!!!اونم به یارو گفت بفرمایین بشینید اونم چون بقیه سر پا بودن اومد نشست.وای!!!خدا!!!دقیقا"روبه روی من!!از ساعت 9 صبح تا 6 عصر فقط نیگاش کردم!!از کتابای کلفتش فهمیدم دانشجوی حقوقه!!هر موقع سرشو میاورد بالا یه لحظه چشامون درگیر میشد بعد من سرمو زود مینداختم پاییم!سعید بر حسب تصادف از یارو در باره درسش پرسید فهمیدم لیسانس داره و داره واسه فوق لیسانس میخونه!!ساعت 5 واسش شکلات تعارف کردم که سر صحبت باهاش باز کنم ولی رد کرد:)))موقع رفتن برای اولین با با من و سعید دست داد یه لحظه چشم تو چشمش افتاد!!دلم هرری ریخ پایین:-> فردای اون روز دوستشو تو سالن گیر آوردم الکی گفتم: ببخشید جناب این دوست شما خیلی واسم آشناس اسمشون چیه.گفت... رو میگین! بلاخره فهمیدم!!!اسمش فرهاد بود؛