Sunday, May 08, 2005

Busy!!!!


از همگی عذر میخوام یه کمی سرم شلوغه ،این هفته هم تولدم بود و هم امتحاناتمون شروع شده!!!فقط این بیت شعر رو که همیشه با خودم زمزمه می کنم براتون می نویسم : خداوندا اگر روزی بشر بودی ....ز حالم با خبر بودی .....پشیمان میشدی ازقصه خلقت

Thursday, April 28, 2005


فقط تنها چیزی که یادمه اینه که تونستم از سالن خارج بشم و خودمو روی پله ها ولو کنم. سعید کمکم کرد تا به دیوار تکیه بدم.رنگم مثل گچ سفید شده بود قلبم داشت از سینم میزد بیرون، چشمهام هیچی رو نمی دید ،سعید گفت: می خوای برم صداش کنم بهش قضیه رو بگم،داد زدم گفتم:از این کارا نکنی ها!!!ولی ته دلم میخواستم داد بزنم بگم :تو رو خدا برو!برو بیارش تا ببینه منو به چه روزی انداخته!!!ولی افسوس ...20 دقیقه گذشته بود ،حال من هنوز سر جاش نیومده بود، به سعید گفتم : تو برو من هم کمی بعد میام!!!بلند شدم و یه آبی به صورتم زدم. آروم رفتم تو سالن! اصلا منو نگاه نمی کرد ، فقط سرش رو کتاباش بود. رفتم و نشستم پیش سعید. میزامون خیلی فاصله داشت. پشتش به من بود ولی با این حال درس رو بی خیال شده بودم! 2ساعت تمام نگاهش کردم!چشمام پر شده بود، بغض گلوم رو گرفته بود!دیدم دیگه اصلا نمی تونم تحمل کنم!بلند شدم رفتم بیرون!رفتم نماز خونه!هیچ کسی اونجا نبود . تا می تونستم گریه کردم ،بعد رفتم و جلوی در خروجی کتابخونه ایستادم. داشتم آسمون رو نگاه می کردم که از پشت صدای بازوبسته شدن در سالن رو شنیدم برگشتم دیدم...فرهاد !!!!! پاهام خشک شده بود سرم رو زود انداختم پایین!وسایلش رو جمع کرده بود، داشت میرفت ،خودمو کمی کنار کشیدم تا بیاد رد بشه بره که دیدم اومد جلو و سلام داد و دست داد و گفت: احوال شریف؟؟؟گفتم خیلی ممنون ،گفت: با اجازتون گفتم :خواهش می کنم خدا نگهدار؛ تنها چیزی که آرزوش رو اون لحظه می کردم این بود که سرم رو بگذارم رو شونه هاش و زار بزنم بگم عاشقتم ولی افسوس؛....... از پشت داشتم نگاهش می کردم....یه کاپشن چرمی مشکی....یه کیف مشکی و یه ساک دستی...اون قدر از دور نگاهش کردم که آروم آروم از دیدم محو شد و من رو با یه عالمه اندوه و حسرت تنها گذاشت!!!....این چه عشقی است؟؟؟

Wednesday, April 27, 2005


از اون روز کار من شد گشتن به دنبال فرهاد تو اینترنت.همه وبلاگها ایمیلها آیدیها سایتها و هر جایی رو که به فکرم میرسید گشتم به تمام آیدیهایی که به این اسم به هر شکل نوشتاریی{همراه نام فامیلیش} آفلاین گذاشتم به همه ایمیل های ممکن ایمیل زدم از فایلها و پایانیمه های دانشگاهها گرفته تا شماره تلفن های 118 ولی همش بی نتیجه بود. تو اون روزها از خدا میخواستم روزها زودتر بگذره و روز 4شنبه برسه که رسید.یه عالمه به خودم رسیدم و ساعت 8.30 رفتم کتابخونه!!وای!! زودتر اومده بود از شانس بد منم هر 4 صندلیه میزش پر بود. رفتم با فاصله 4 میز طوری نشستم که ببینمش!فقط داشتم نگاش می کردم!دو سه باری سرشو آورد بالا که یه دفعه به خودم اومدم و دیدم چشامون به هم گره خورده! از خجالت آب شدم سریع سرمو انداختم پایین!ولی انگاری اصلا متوجه من نبود یه دفعه شروع کرد با پسر بغلیش صحبت کردن بعد شروع کرد به لبخند زدن!!!حاضر بودم تمام زنگیم رو بدم فقط لبخندشو تماشا کنم. به اون پسر حسودیم میشد کاش من به جای اون پسرِ نشسته بودم. یه چیزی خیلی توجهم رو جلب میکرد .یه حلقه نقره ای رو انگشت کوچیکش. سعید یه بوهایی برده بود هی ازم سوال میکرد منم هی چرت و پرت میگفتم تا شاید ول کنه! اون روزم تموم شد.دیگه نمیدونستم چی کار کنم هر شب از خدا میخواستم تا همه جونم رو بگیره و بده فرهاد هر شب تا ساعت 3 گریه میکردم! به هیچ وجه ازفکرم بیرون نمی رفت! رمضان رسید و سعید دیگه به کتابخونه نیومد ومن 4 شنبه ها فقط برای دیدن فرهاد میرفتم. کم کم سراغ سیگار رفتم شاید دردم رو تسکین بده ولی از اونم کاری بر نیومد .از زندگیم به طور کل نا امید بودم به هیچ کسی هم نمی تونستم بگم. دیگه یواش یواش به فکر خودکشی افتاده بودم. تو این گیرو دار بود که دیگه سعید همه چیزرو فهمید .هی می گفت :یه موقع خودت رو نکشیها!مسخره بازی در نیار. خلاصه بعد رمضان 4شنبه صبح زود با سعید رفتیم که قبل از فرهاد اونجا باشیم وقتی بیاد سعید بگه بفرمایین اینجا!بدترین روز بود، چون بعد 1هفته انتظار و برنامه ریزی با سعید نیومد.اون شب دیگه داشتم می مردم از بس گریه کرده بودم که صدام در نمی یومد!هفته بعد ،روز یکشنبه وقتی با سعید از مدرسه داشتیم می رفتیم کتابخونه، به سعید گفتم: چی میشد الان که داریم میریم اونجا اونم باشه. وقتی رفتیم تو، سریع یه دید زدم دیدم نیست با سعید رفتیم یه میز خالی ته سالن پیدا کردیم و کیفامون رو گذاشتیم اونجا ،بعد رفتیم تا نمازمون رو بخونیم 3 متر با در خروجی فاصله داشتم که در باز شد خودش بود. فرهاد؛
چشم سیاهی رفت

Tuesday, April 26, 2005

حدود 45 دقیقه بود که بهش زل زده بودم داش واسه دوستاش یه چیزی رو توضیح میداد نمیدونستم چی! یه دفعه سعید برگشت گفت
چتِ پسر؟ چرا دَرسِت رو نمی خونی؟حواست کجاست؟
گفتم: چی! هیچ جا! ولش کن
من و سعید برای دومین بار بود که به کتابخونه میومدیم مثلا کنکوری بودیم!میخواستیم درس بخونیم خلاصه من از ساعت 3 تا 7عصر تو نخ این فرشته بودم نمی دونستم اسمش چیه ولی طوری بود که نذاشته بود 4 ساعت درس بخونم!نمیدونستم باید چی کار کنم ولی اون شب نتونستم بخوابم! چند روزی گذشت و من نتونستم از فکرش بیام بیرون هر روز وقتی از مدرسه میرفتیم کتابخونه فقط چشم رو میز این و اون بود تا پیداش کنم. خلاصه کشف کردم که این فرشته من روزای 4شنبه میاد کتابخونه! هفته بعد روز 4شنبه صبح زود چون مدرسمون روزای 4و5شنبه تعطیل بود اومدم کتابخونه با سعیدکنار یه میز4نفری نشستیم هر چه قدر دید زدم دیدم هنوز نیومده. کتابخونه داش شلوغ میشد که یه نفر دیگه اومد نشست میز ما من دیدم همه جا داره پر میشه سریع یع جزوه چپوندم جلوی صندلیه روبه روییم بعد هر کی میومد میپرسید :جای کسیه؟ منم میگفتم:بله سعید پرسید؟از دوستامون قرار کسی بیاد؟ گفتم نه من از میز خیلی شلوغ خوشم نمیاد. بعد 30 دقیقع همه جا پر شده بود و هر کی میومد سرپا وایساده بود چِشم همش رو در بود که اومد!!!وای قلبم خیلی تندتند میزد!!دیدم داره دنبال جا میگرده سری کلاسورم رو ورداشتم. خودم روم نشد، به سعید گفتم به اون آقاهه بگو اینجا جا هست!!!اونم به یارو گفت بفرمایین بشینید اونم چون بقیه سر پا بودن اومد نشست.وای!!!خدا!!!دقیقا"روبه روی من!!از ساعت 9 صبح تا 6 عصر فقط نیگاش کردم!!از کتابای کلفتش فهمیدم دانشجوی حقوقه!!هر موقع سرشو میاورد بالا یه لحظه چشامون درگیر میشد بعد من سرمو زود مینداختم پاییم!سعید بر حسب تصادف از یارو در باره درسش پرسید فهمیدم لیسانس داره و داره واسه فوق لیسانس میخونه!!ساعت 5 واسش شکلات تعارف کردم که سر صحبت باهاش باز کنم ولی رد کرد:)))موقع رفتن برای اولین با با من و سعید دست داد یه لحظه چشم تو چشمش افتاد!!دلم هرری ریخ پایین:-> فردای اون روز دوستشو تو سالن گیر آوردم الکی گفتم: ببخشید جناب این دوست شما خیلی واسم آشناس اسمشون چیه.گفت... رو میگین! بلاخره فهمیدم!!!اسمش فرهاد بود؛

Sar Aghaze Iek Sooz!!!!

با سلام خدمت همه اونایی که مثل من از زندگی به جز رنج و تحمل سختیها هیچ سودی نبردن
من یه پسر مثل خود شماهام{از اون لحاظ!} و میخوام جریان زندگیه پر از سوز و گداز خودم رو براتون بنویسم
تا شاید یه کمی دلم آروم بشه!!! البته چون کنکوریم کم کم می نویسم